|
برای دل خوشگل خودم..........
هوالرحمان راستی سلآم.......... بازم چند نقطه به نشونه ............. بماند....... .....دلم برای خودم تنگ شده...... ..... گم شدم در تاریکی های دل خودم! .... منی که با نور بودم و با نور زندگی می کرده ام... اما ...... چه بگویم؟!..... که دوست میگفت :هر آنچه می رسد و می آید لطف محض خداوند سبحان است بپذیر و شاد باش........ ....دیونگی هم قشنگه........نه.... ....دلم گرفته ای دوست..حتی هوای گریه هم ندارم..... ...بی شک لطف توست ای خدای مهربون .... خداوندا مرا ذهنی ببخش بی گناه، پاک و رها از بدی ها، ذهنی که توکل کند، تردید نورزد و به اشتباه داوری نکند. ذهنی که تو را در همه ببیند و همه را در تو.
.....برای همه مهربونی هات ممنونم خدا....ممنونم.....
یا علی مدد
|+| نوشته شده توسط سیمرغ در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388 و ساعت 8:26 بگذار خدا در دلت سکنی گزیند.....
هوالرئوف پیوسته ساکن درگاه تابناک خدا باشید و بدانید هر چه او برایتان می فرستد ،بهترین است هدایای خداوند را با گشاده رویی بپذیرید با دعای "هر انچه را پیش می آید ، می پذیرم" هیچگاه احساس درماندگی و تیره روزی نخواهید کرد.... براستی نیک و حق گفته شده و در صداقت این حرف شکی نیست گاهی احساس راکد ماندن به ما دست میدهد و ترس اینکه مبادا چون مردابی شوم و بگندم ، همه ی وجود ادمی را فرا می گیرد غافل از اینکه هر انچه از جانب خداوند سبحان می رسد حکمتی دارد غافل از اینکه گاهی این توقف ها شاید جریان یا شدت قوی تری ایست برای طی کردن ادامه مسیر در مسیر خودشناسی همیشه مسیر مستقیم نیست گاهی چپ یا راست هم دارد گاهی توقف کردن هم دارد. انچه مهم است این است که در راه نمانی در هیچ منزلگاهی بیش از حد لنگر نیندازی و شوق رفتن را در دلت زنده نگاه داری و دوباره به مسیر مستقیم برگردی...
تقصیر دلم بود ..دلم بزرگ نبود...هنگامی که خدا میخواست وارد دلم شود من همه و همه را وارد دلم نکرده بودم کسانی را پشت دلم قرار داده بود بیرون از دلم او میخواست که من همه ی افریده هایش را بپذیرم همه را با غمهاشون با شادیهاشون با خوبیهاشون و با بدیهاشون باید همه را به درون دلم راه میدادم تا خدا در درون دلم میهمان میشد آه چه نا سپام خدایا بخشند ه تر از تو سراغ ندارم خدایا به کرمت به مهربانیت سیمرغ را ببخش ساز دلم را دوباره کوک میکنم تا با هر نغمه ای با هر زخمه ای صدای تو طنین بیندازد در فضای زندگیم عشق به خود عشق به دیگران عشق به همه ی افریده های خداوند من بعد این را سعی میکنم ملکه ذهنم سازم یا عشق مدد |+| نوشته شده توسط سیمرغ در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388 و ساعت 9:13 صلاح ما....
هوالرحمان سالهاي بسيار دور پادشاهي زندگي ميكرد كه وزيري داشت. در جهت خير و صلاح شماست ! و دستور زنداني كردن وزير را داد... پادشاه در حالي كه مشغول اسب سواري بود راه را گم كرد و وارد جنگل انبوهي شد و از ملازمان خود دور افتاد،در حالي كه پادشاه به دنبال راه بازگشت بود به محل سكونت قبيلهاي رسيدكه مردم آن در حال تدارك مراسم قرباني براي خدايانشان بودند، اينكه ميگفتي هر چه رخ ميدهد به صلاح شماست چه بوده زيرا بريده شدن انگشتم موجب شد زندگيام نجات يابد اما در مورد تو چي؟ تو به زندان افتادي اين امر چه خير و صلاحي براي تو داشت؟!! جنگل به همراه شما بودم در آنجا زماني كه شما را قرباني نكردند مردم قبيله مرا براي قرباني كردن انتخاب ميكردند، |+| نوشته شده توسط سیمرغ در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388 و ساعت 8:59 حکایت حضرت سلیمان و مورچه
حضرت سلیمان (ع) در کنار دریا نشسته بود، نگاهش به مورچهای افتاد که دانه گندمی را باخود به طرف دریا حمل میکرد. سلیمان (ع) همچنان به او نگاه میکرد که دید او نزدیک آب رسید. در همان لحظه قورباغهای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود، مورچه به داخل دهان او وارد شد، و قورباغه به درون آب رفت. سلیمان مدتی در این مورد به فکر فرو رفت و شگفت زده فکر میکرد ، ناگاه دید آن قورباغه سرش را از آب بیرون آورد و دهانش را گشود، آن مورچه آز دهان او بیرون آمد، ولی دانه گندم را همراه خود نداشت. سلیمان(ع) آن مورچه را طلبید و سرگذشت او را پرسید. مورچه گفت: ای پیامبر خدا در قعر این دریا سنگی تو خالی وجود دارد و کرمی در درون آن زندگی میکند. خداوند آن را در آنجا آفرید او نمیتواند ار آنجا خارج شود و من روزی او را حمل میکنم. خداوند این قورباغه را مامور کرده مرا درون آب دریا به سوی آن کرم حمل کرده و ببرد. این قورباغه مرا به کنار سوراخی که در آن سنگ است میبرد و دهانش را به درگاه آن سوراخ میگذارد من از دهان او بیرون آمده و خود را به آن کرم میرسانم و دانه گندم را نزد او میگذارم و سپس باز می گردم و به دهان همان قورباغه که در انتظار من است وارد میشود او در میان آب شناوری کرده مرا به بیرون آب دریا میآورد و دهانش را باز میکند و من از دهان او خارج میشوم. سلیمان به مورچه گفت: وقتی که دانه گندم را برای آن کرم میبری آیا سخنی از او شنیدهای؟ مورچه گفت: آری او میگوید: ای خدایی که رزق و روزی مرا درون این سنگ در قعر این دریا فراموش نمیکنی رحمتت را نسبت به بندگان با ایمانت فراموش نکن |+| نوشته شده توسط سیمرغ در پنجشنبه بیستم فروردین 1388 و ساعت 14:29 خدایا فقط تو را میخوانم
خدایا..! به تو محتاجم ..به هیچ چیز دیگری نیاز ندارم نه لذت..نه جاه...نه قدرت من تو را میخواهم..فقط تو را .............. بارالهی ..انگونه که طبیعت چهره عوض کرد و رنگ زندگی و حیات بخود گرفت و همه کهنگی خود راریخت تا لباسی تازه به تن کند کمک کن تا من نیز از هر آنچه که برایم حجاب شده بدر آیم و لباسی نو از معرفت تو به تن کنم که وجود من نیز بهاری شود...و من نیز به گل نشینم ............................ یآحق
|+| نوشته شده توسط سیمرغ در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388 و ساعت 9:44 سلامی.............
سلامی دوباره شروعی دوباره دفتری دیگر از فصلی دیگر و از سالی دیگر چه شروع قشنگی بود فروردین ماه با دیداری تازه و دوستانی تازه.... گفتند سالی که نکوست از بهارش پیداست انصافا شروع قشنگی بود برامون بودن با دوستان از شهرهای دور و نزدیک.......آشنایی های جدید..... امیدوارم برای همه دوستان خوبم سالی سرشار از برکت و عشق و شادی باشد سالی ثروتمندانه برای همه ی شما حق یارتان
|+| نوشته شده توسط سیمرغ در شنبه پانزدهم فروردین 1388 و ساعت 18:15 برای..........
بنام بخشنده ی بزرگ
براي آفرينش بهترين سال زندگی باید رفتارهای بیهوده و محکوم به شکست خود را مورد سوال قرار دهیم و راه های تازه برای واکنش به رویدادهای روزانه که تجریه ی ما را شکل میدهند، بیابیم ** شاد و سعادتمند باشید ایام گوارایتان |+| نوشته شده توسط سیمرغ در جمعه هفتم فروردین 1388 و ساعت 10:59 |
|


